به نرمی قو
وبه سبکی
باد
شاید در انتهای بی انتهای زمان
بار دیگر
دستان ورم کرده از عشق تو رادر دست بگیرم
آنگاه
با تمام وجود فریاد خواهم زد
زنده باد
تو
ولي
هلال خسته اي شدم
مرا به قاب خاطره
دوباره باز مي برد
نبودن نگاه تو
تو خسته ای
یا من
تو می روی
یا من
تو بی صدا
یا من
باید
همه را تنها تحمل کنم
به انتظار کشم
تو را که اینگونه
در غبار مه گرفته ابرها
لمیده ای
اما
هنوز طلوع رویت را باور دارم
ای آفتاب حسن
و حتی چشمانت
زیر بازوان خسته
دلم را نمی گیرد
بیوفایی را باید از که آموخت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تا برای
با تو بودن
بهانه ای داشته باشم
نفس می کشم
به امید گرمایت تحمل کردم
فریاد را
به ابهت سکوتت
شنیدم
و همه را
همه را
به امید ماندن تو
بهانه کردم
این را تو به من آموختی
واکنون
کجایی
که فریادم را بشنوی
تنها اولین وزش تو کافی بود
مردم
از ریزش برگهایم
زمستان کشنده من
روزی هم برگشتی
نه برای رفتن
دلیل داشتی
و نه برای برگشتن
بهانه ای
فراری برگشتی
نفس هایم رامی گویم
آری
به شماره افتاده است
دراز می شوی
تا کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شاید تا امتداد خورشید
وناگهان غروب می کنی
دوباره
مثل همان روزهایی که

من
برایت غریبه بودم
یلدای من
می دانم که معتاد خواندن شده ای
هرچند نتوانستم تو را معتاد ماندن کنم
اما خدا را شاکر که تو را به بهانه خواندن
هر روز اینجا می کشانم
آری
بخوان
در سردترین فصل سال که هنوز نیامده
واژه ها را با خود برده است
بخوان
بخوان
شاید دیگر روز
فرصت نوشتن من نباشد
بخوان
می دونی این روزا کیا میا ن و می رن و پیغام می ذارن.
یکی میا د ومی گه تو سرباز زشت نیستی
یکی میاد و می گه من خودم اصل سرباز زشتم
یکی دیگه می گه
حذفش کن
دیگری می گه
بنویس
اما من هنوز مانده ام که تو
تو
توچی میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این بار بر سرپنجه های احساسم خواهم ایستاد
تمام قد
درمقابل تویی که همیشه برایم سراب بودی
می ایستم
تا آن ته صفی ها هم مرا ببینند
بگذار یکبار برای همیشه مرا صدا زنند که:
سرباز زشت
خبر دار
شاید آرام گیری
فکرم
خیالم
آرامشم
اعصابم
حتی
جنونم
برای تو
خواهش می کنم
آرام باش
اماحالا تنها وتنها
خودم را بر ای خودم می خواهم
هرچند نمی دانم هنوز در کدام جغرافیای عشق من زندگی می کنی
اما باور کن
هنوز هم مثل گذشته
تو را می پرستم
اما نه در حد بندگی
اما هدفت را نشناخته ام
چرا به من سر می زنی
مگر احوال پرسیدن اینقدر طول دارد
برو
بیا
اصلا مهم نیست
مهم تاریخ است
که می ماند
تاریخ
چرا به من برچسب می زنی
من همانم
خسته از یک درد
اما رها از ننگ و نام
دل بریده از همه چیز
اما نه تو
فدا شده د ر پای احساس سرد کسی
اما تو
تو که هستی ؟؟؟؟؟؟؟؟
چه زشت است
وقتی مریض می شوی
همه به عیادتت می آیند
چه بد
فدای
یک نفست
چرا مرا از خود می رانی
درحالی که خوب می دانی بدون تو
هیچم